چهره ای به رنگ سپیا

 

-ماری ...عزیزم بلند شو اون پنجره ها رو باز کن بگذار هوای تازه بیاد تو

-نه آلن هوای بیرون سردِ. دکتر منترو بونه غدقن کرده

-حوصله ام سر رفته می شه یه چیزی برام بخونی روزنامه صبحو میکاییل نیاورده

-نه آلن نیاورده

ماری سرش رو به زیر انداخته بود موهای مواجش را با سنجاق گل سرخی آرایش کرده بود صدای ترق تروق هیزم درون شومینه فضای اتاق رو پرمی کرد. حقیقت این بود که روزنامه صبح به دستش رسیده بود ولی حاوی خبرهای امیدوارکننده ای که آلن دنبالش می گشت نبود.

صدای زنگ دربه صدا در امد

آه پدر چه خوب شد آمدی اینجا این گوشه دور از تمام دنیا افتاده ام باید بیشتر به ما سر بزنید چه خبر ؟  متفقین بعد از پیروزی روانه مملکت خودشان شده اند اسرا کی باز می گردند؟ اوضاع بر وفق مراد است پس چرا توی این شهر مردم این گونه اند؟

ماری -آلن اجازه بده پدر گلویی تازه کنند بعد

ماری بلند شد جوشونده برای پدر بیاورد

پدر-حق با تو اِ آلن ولی بهتر اول به فکر خودت باشی .می دونی که اخبار این روزها چه بی انصافانه آرام به ما می رسد متفقین برگشته اند ما نفهمیدیم اینها دوست بودند یا دشمن غارتمان کردند زنانمان را به یغما بردند انبارهایمان را لیسیدند 

ما در مقابل نازیها  حصارو اسلحه داشتیم انتظار هر چیز را می کشیدیم

این شهر به امید زنده بود به امید کسانی که از راه می رسند ...آنچه که ما را از پا درآورد چیزی بود که از دوستانمان کشیدیم

ماری-خانواده مون کورویه دیروز به سوئد عزیمت کردند

شنیدم دخترم به دنبال پیتر رفتند انگار در استکهلم زندگی می کند تحمل این قحطی برای همه سخته... خیلی سخته...

آلن چشمانش را بست به صدای ترق تروقه هیزم گوش سپرد...



 

نوشته شده در ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط Miss Sepia نظرات () |

 

یادم باشه چیو فدای چی می کنم

یادم باشه کیو فدای کی می کنم

یادم باشه وقتمو بابت چی خرج می کنم از چی می زنم

یه روزی  از این شرکت میام بیرون و  جای دیگه ای هم  کار نمی کنم

از این مبارزه درونی که سعی می کنه آدم دیگه ای بشکفه معلوم نیست چی در بیاد

یادم باشه در گیرهر آدمی خودمو نکنم هر چند دوست به نظر می رسه هر چند نیت بدی نداره ولی همه دنبال یه نفر می گردند خودوشونو خالی کنند روش! چرا من اون آدم باشم؟

من نمی خوام بار یکی دیگه رو بدوش بگیرم حتی تو عزیز برای من تو یکی مثل صد هزار آدم دیگه هستی که می شناسم و باهم سلام علیک داریم به وقتش خنجر هایمان را نشان هم می دهیم دندانهای تیزمان را !از دار دنیا آدمهایی را می خواهم که تعدادشان به اندازه انگشتان دو دستم هم نیست! همین مرا بس است!

از گلستان جهان سایه آن سرو چمان مارا بس


 

نوشته شده در ۳ دی ۱۳۸٩ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط Miss Sepia نظرات () |

Hello by Lionel Richie

I'm sure you listend to it several times

 

 

I've been alone with you inside my mind
And in my dreams I've kissed your lips a thousand times
I sometimes see you pass outside my door
Hello, is it me you're looking for?

I can see it in your eyes
I can see it in your smile
You're all I've ever wanted, (and) my arms are open wide
'Cause you know just what to say
And you know just what to do
And I want to tell you so much, I love you ...

I long to see the sunlight in your hair
And tell you time and time again how much I care
Sometimes I feel my heart will overflow
Hello, I've just got to let you know

'Cause I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely, or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
for I haven't got a clue
But let me start by saying, I love you ...

Hello, is it me you're looking for?
'Cause I wonder where you are
and I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
for I haven't got a clue
But let me start by saying ... I love you


 

نوشته شده در ٢٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط Miss Sepia نظرات () |

 

باید همه حرفا رو بگم نه از زبان ماری سامانتا میس سپیا ...از زبان خودم

قبلنا سایتای درست حسابی تر سرک می کشیدم دلمشغولیای قابل افتخار تری داشتم

دوست بامعرفت تری بودم ...کلا آدم حسابی تر بودم

می دونید به نظرم باید  برای بدست آوردن یه چیز خیلی با ارزش آدم بتونه غرورشو بشکنه

حتی اگه نتیجه اون چیزی نشه که می خواسته

امروز خیلی بهتر از دیروزم خیلی بهتر از حتی پارسال همین وقتا

با خودم می گم "دونست و نشد"  بهتر از اینکه یه عمر بگم "کاش می گفتم شاید می شد"

گاهی خوشحال می شم آدمایی که نمی شناسنم اینجا سر می زنند  حوصله خود سانسوری ندارم

حرفای رمانتیکم تموم شده  آرزوهامم در حد فردا آفتابی باشه تقلیل یافته و ٩ کیلو وزن کم کردم باورم نمی شه قبلا بقیه منو با پسوند تپل صدا می کردند به نظرم چاق نبودم ولی انگار دید درستی از خودم حتی در ظاهرمم نداشتم چه برسه به باطنم.

باید یه نقشه گنج برای خودم درست کنم 

فردا از امروز هم بهتر است.



 

نوشته شده در ٢٤ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط Miss Sepia نظرات () |

 

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی زبامی که برخاست مشکل نشیند!

خردادشد  و  هوا گرم .

پارسال این موقع چه قدر امید داشتیم حالا این روزا معلوم نیست این سرخوردگی که تو دل همه رسوب کرده اون چیزایی که دیدیم و قرارشد بگیم ندیدیم اون بغض فروخورده بلاخره از کجای بدن تک تکمون سر در میاره آدم سالم تو این مملکت می مونه یا نه؟!

 

مگه ماها چی می خوایم و چی کار کردیم که هرچی بدبختی که کشورای دیگه تو عمر تاریخیشون ممکنه ببینند ما تو کمتر از نیم قرن دیدیم

می گن از ماست که برماست

دلم شادی می خواد یه افتخار ملی واقعییه ،خبر خوش هر چقدر هم کوچیک باشه مهم نیست .

ای دختران بی حجاب باید به سلابه کشیدتون که نه جنگ، نه فقر نه تحریمهای سیاسی نه بلایای طبیعی زلزله و سیل ... هیچ کدوم این مملکت رو به اندازه شماها ویران نکرد

شماها علت هستید نه معلول .

تقصیر از دامن شماست که مرد به معراج نرفت و کرم خاکی ماند.

اینجا اسلام واقعی در همه ابعاد اجرا می شود

و خدا ...نمی دانم تا حالا مستقیما برای بشریت کاری کرده است یا نه؟

  



 

نوشته شده در ٧ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط Miss Sepia نظرات () |

 

از جا بلند شد و حرف آقای مولمن رو  که سعی می کرد با مهربانی عذرش رو بخواد قطع کرد

-فهمیدم پیتر مولمن فهمیدم ! می خوای اون خواهرزاده موقرمزتو بیاری جای من همه می دونن هیچ کس اینجا به اندازه من جون نمی کنه

منتظر جواب نموند و از در بیرون رفت

پیتر پیپش رو روشن کرد و پوزخندی زد دلش برای این دختر زیبا و سرکش قنج می رفت

گوشی تلفن رو برداشت

الو رافائل بیرونش کردم زودتر باهاش تماس بگیر و اون کار عالی رو بهش پیشنهاد بده

باید بدونی که من ضامنش هستم و تو به خاطر  پیدا کردن یه کارمند منظبت و کاری به من مدیونی لیاقت اون این سگ دونی نبود.

جوتی با عصبانیت از یه دکه روزنامه خریده بود و از بی عدالتی این زمونه به زمین و زمان فحش می داد وارد آپارتمان شماره ١+١٢ شد

- نفرین به این عدد

اسکار پسر همسایه از نردهای راه پله سر می خورد  سلام جوتی امروز شنبه است مگه؟

- اسکار این غلطا به تو نیومده.  وارد خونه شد و خودشو رو کانپه ولو کرد

این همه بد بیاری هرروز هر روز... حالا نوبت اون پیتر هیزٍ خاک برسره

سروشو رو زانوش رسوند و گریه کرد .چرا من؟؟

تلفن  چند بار زنگ خورد ...


 

نوشته شده در ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط Miss Sepia نظرات () |

 

اردیبهشت

 

نوشته شده در ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط Miss Sepia نظرات () |

 

سال نو رسیده

 احساس من بر خلاف هرسال

 اصلا نمی خواستم ٨٨ با همه بدیها و خوبیاش تموم بشه

می خوام هنوز تو اردیبهشت خرداد ٨٨ بمونم

می خوام همه امیدهای از دست رفتم بهم برگردند همه اون کارهایی که ایمان داشتم امسال انجام خواهم داد ولی نشد نتونستم  

می خوام زمان متوقف بشه نمی خوام بدونم فردا چی می شه

می دونم همه چی عالیه انگار

حالا هی من بگم  نمی فهمی که

دلتنگیت برام شده مصیبت بدبختی

چرا نه میای نه میری؟ شل کن سفت کن چیه آخه برپدر و مادرت صلوات 

 اگه این یکی رم رد کنم قسم می خورم دیگه هیچ کس رو تو دلم راه ندم  چی کار کردم در حق کی بدی کردم هوار شدی رو سرم

به خدا نمی دونم

ای خدا مهرشو از دلم بکن نگفتم که بیارش می گم ببرش

ساری برای این حرفا اخه یه جا باید بگم یا نه

  

 

 

 

نوشته شده در ٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط Miss Sepia نظرات () |

 

 

 تورو مثل یه دسته گل فروختم

نه مثل هندونه

 

نوشته شده در ۱۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط Miss Sepia نظرات () |

 

پیدا کردن کلمات چقدر گاهی سخت می شه با این همه کار و برنامه و همهمه

نمی دونی وقتی هیچ کس و دورو برم نمی بینم که از مذهب متنفر نباشه و یه نخود بهش احترام بذاره ،منه از دین  گریزون ،دنبال یه چیزی می گردم این تسبیح از مچ دستم باز نمی شه، می خوام یه روزه هم شده برم مشهد ،اذون می شنوم گوشهام تیز می شه ...تو این همه بدبختی که انواع و اقسامش  هوار شده تو سر این ملت  موندم بدون امید چطور مسرانه و با لبخند ادامه می دیم و می خوایم زندگی عادی بکنیم؟این همه چیز که تو هوا ول شده معلوم نیست چرا این روزها همه دارن از سردرد می میرند؟

فرار مغزها رو بی خیال دیگه خلق االله هر کی بتونه حتی به افغانستان هم پناهنده می شه

کی  دیگه مونده؟ همه اینا رو گفتم ولی اصل مطلب هنوز مثله یه بغض تو گلومه هی قورتش می دم هی قلمبه می شه ...دوستای رفیق و شفیق کجا دارن روزمرگیهاشون رو تنهایی تحمل می کنند؟ میومدید دور هم یه دل سیر می خندیدیم و گریه می کردیم یه کم سبک می شدیم و شاید همو دلداری می دادیم.

هر جا هستید عمرا خیالات برتون داشته اگه فکر کردید من یادم می ره شماها رو.

عشق من چشم تو رویای منه  یه باغ روشنه عشق من دنیای من......

"استقامت کن آنچنانکه به تو امر کردیم"

 

نوشته شده در ۸ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط Miss Sepia نظرات () |

Design By : nightSelect.com